اندَر زِنامه

بیرون و درون هر کدام می‌تواند مجرایی برای انتقال باشد.

اندَر زِنامه

بیرون و درون هر کدام می‌تواند مجرایی برای انتقال باشد.

حرف‌ها گاهی از درون به بیرون و گاهی از بیرون به درون منتقل می شود.
«اندَر» و «زِ» هر کدام مصداقی برای این امر اند.

آخری‌ها

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۰ ثبت شده است

مقدمه‌ی سربازی* یکی از دعاهایی که در بین مردم رواج دارد و معمولا در ادامه دعا برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت صاحب‌الزمان(عج)، زیاد از آن استفاده می‌شود. دعایی‌ست که مضمون آن این است که دعا کننده از یاران و همراهان امام عصر بعد از ظهور باشد. دعاهایی مثل: اللهم‌اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه اللهم اجعلنا من شیعته و محبین که این دعا هم عموما برگرفته از ادعیه‌ی خاص حضرت مثل دعای عهد، ندبه یا دعای دیگر منتسب به امام زمان(عج) است. نمی‌دانم شما از آن جمله‌اید که از این دعاها استفاده می‌کنید، یا نه؟ شخص من هم از آن جمله‌ام که بعضا در نمازها از این عبارت‌ها و شبه آن استفاده می‌کنم. (خطاب به خودم و شاید شما) اما تا حالا به این فکر کرده‌ایم که برای رسیدن به این جایگاه یا مرتبه چه باید کرد؟ آیا صرف این‌که در نمازها برای تعجیل فرج دعا کنیم، کفایت می‌کند؟ البته این مسئله را نباید نادیده گرفت که دعا عامل بسیار موثری در امور است[1]، اما تنها عامل و تمام اثر آن نیست. مثل این‌که بگوییم شرط لازمی برای امری وجود دارد اما این شرط لازم کافی نیست. من در این یادداشت کوتاه آن هم با سطح سواد ناقص و زبان الکن نمی‌خواهم در مورد منتظران حضرت صاحب(عج) و وظایف آن‌ها بنویسم، که حتی اگر بخواهم هم نمی‌توانم در این مورد بنویسم یا صحبت کنم. اما نکته‌ای که می‌خواهم کمی به آن توجه و دقت کنیم، تنها وظیفه‌مان نیست، بلکه شاید بتوان گفت دلیلی برای خواسته‌مان است. مثل این‌که چرا می‌خواهیم سرباز آقا شویم؟ چرا می‌خواهیم از همراهان و یاران ایشان شویم؟ به نظرم می‌رسد اگر هر کدام از آدم‌هایی که این دعا را در نمازها، توسلات و خواسته‌هایشان می‌خوانند، بتوانند به این سوال پاسخ دهند و خودشان را با ادله‌ی منطقی و نه احساسات صرف قانع کنند در راه رسیدن به هدف توفیق بیشتری پیدا می‌کنند. در روایات داریم کسی که به رحمت بخشنده‌اش امیدوار است به خواسته‌اش می‌رسد،[2] مقدمه‌ی رسیدن به امید هم یقین در خواسته است که اگر یقین نداشته باشی نمی‌دانی که چه می‌خواهی، همین عامل ناخواسته سردرگمی و ودر نتیجه نا امیدی را به همراه می‌آورد.  نکته‌ی دیگری که به نظرم مهم‌تر از قسمت قبل است، یک اصل صرفا دینی و اعتقادی نیست، و آن این است که اگر برای رسیدن به یک هدف و خواسته، انسان در مورد درستی و صحیح بودن آن به نتیجه برسد، و یقین حاصل کند، قطعا برای محقق شدن آن هم از تلاش و کوشش هیچ‌گونه کم و کاستی نخواهد داشت. اگر آدم به این درجه‌ی از یقین و لزوم با عقل منطقی خودش برسد که باید و به هر دلیل منطقی همراه و یاور امام‌ش باشد، در این مسیر و برای رسیدن به این هدف والا زحمت فراوان می‌کشد و این عامل هم در رسیدن به جایگاه و مقام کمک می‌کند. شاید اگر بخواهیم به طور خلاصه بگوییم، می‌شود گفت: رسیدن به یقین و دلیلی منطقی برای چرایی کار است که ما را برای رسیدن به هدف یاری می‌دهد و شاید هم این امر تسریع‌کننده برای رسیدن به جایگاه مورد نظر باشد. به نظرم مسئله‌ی جدیدی نباشد و نشنیده باشید، که فرموده‌اند اگر تعداد یاران حضرت صاحب(روحی فدا) محیا باشند و مختصات لازم برای یاوری حضرت آماده باشد، فرج محقق می‌شود. ان‌شالله که هرکدام از ما بدانیم که چه می‌خواهیم و در مورد چرایی آن یقین حاصل کنیم و تک تک مان عامل تعجیل در فرج حضرت باشیم. [1] - در برخی از روایات داریم که دعا بر قضا و قدر هم اثر گذار است. [2] - آیه‌ای هم در قرآن داریم که می‌فرماید لاتقنطوا من رحمت ا... * این یادداشت را برای نشریه‌ی امان به مناسبت نیمه شعبان نوشته‌ بودم.
سید مجتبی مومنی
۲۸ تیر ۹۰ ، ۰۸:۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
توی قصابی بودم که پیرزنی آمد تو و یک گوشه ایستاد … یک آقای خوش تیپی هم آمد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …  آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش … همینجور که داشت کارش را می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟ پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینه گوشت بده ننه ! قصاب یک نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پونصد تومن فَقَط اشغال گوشت میشه ننه … بدم؟! پیرزن کمی‌فکر کرد و گفت: بده ننه!  قصاب آشغال گوشت‌های اون جوان را می‌کند ومی‌گذاشت برای پیرزن ... جوانی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟! پیرزن نگاهی به جوان کرد گفت: سگ؟!! جوان گفت: اره … سگ من این فیله‌هارو هم با ناز می‌خوره … سگ شما چجوری اینارو می‌خوره؟! پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه … شکم گشنه سنگم میخوره … جوان گفت: نژادش چیه مادر؟! پیرزنه گفت: بهش میگن توله سگ دوپا ننه …ایناره برای بچه‌هام میخوام ابگوشت بار بذارم ! جوونه رنگش عوض شد … چند تیکه بزرگ از گوشتهای فیله رو برداشت گذاشت روی آشغال گوشتهای پیرزن … پیرزن بهش گفت: تو مگه ایناره برای سگت نگرفته بودی؟! جوان با شرمندگی گفت: چرا ! پیرزن گفت: ما غذای سگ نمیخوریم ننه … بعد فیله‌ها رو گذاشت آن طرف و اشغال گوشتهایش را برداشت و رفت ! قصاب هم شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده آقا… و از این چرندیات... و من همینطور مات مانده بودم ... ...................................................................... پ.ن۱: ما هم گوشت سگ می‌خوریم؟ این مطلب در مشرق آمده بود. ‌
سید مجتبی مومنی
۲۱ تیر ۹۰ ، ۱۳:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
کتاب لباس جدید پادشاه را خوانده‌اید؟ کتابی که مخاطب آن به طور مستقیم بچه‌های دوره‌ی دبستان هستند اما این داستان از جمله داستان‌هایی‌ست که شاید تا سال‌های سال بعد از خواندن آن هم می‌توان از آن درس گرفت. نمی‌خواهم پرگویی کنم، اما برای این‌که بخواهم به اصل موضوعی که می‌خواهم در مورد آن بنویسم برسم خوب است که داستان‌ش را برای‌تان تعریف کنم. (این داستان در ادامه‌مطلب آمده‌است)  این روزها در جامعه‌ی ما هم گاهی به مدیرانی برخورد می‌کنیم که خلعت‌هایشان نادیدنی‌ست و گاهی هم اندازه‌ی تنشان نیست. خلعت‌هایی که دیدنی نباشد، موضوع بحث ما نیست اما خلعت‌هایی که اندازه‌ی تن نیست، موضوع جالبی‌ست که می‌خواهم چند سطری بنویسم. حتما برای‌تان پیش آمده که لباسی که می‌خرید یا کسی به‌تان می‌دهد، اندازه‌تان نباشد، این عامل باعث می‌شود، لباس مورد نظر را تنگ یا گشادش کنید، کوتاه‌تر یا بلندترش کنید، این یعنی لباس دیگر اندازه‌ی سابق خود نیست و در آن تغییراتی اتفاق افتاده و از قالب ساخته شده خارج شده‌است. حالا بیایید ببینید، آن‌هایی که خلعت و لباس مدیریتی تنشان است، چه می‌کنند؟ آن‌ها قطعا درصدد هستند که خود را به قالب لباس برسانند و یا این‌که لباس را به قامت خود برسانند و در هر کدام از حالت‌ها تغییر اتفاق می‌افتد. گروه اول آن‌هایی هستند که خدا باید خیرشان دهد تا ان‌شالله بتوانند موفق شوند، اما دسته‌ی دوم چه؟ آن‌ها با نقص و ناتوانی خود لباس را از حد و اندازه خارج می‌کنند و از قالب و استاندارد خارج می‌کنند. این‌ها برای این‌که هر قسمت لباس را سایز کنند، از قسمت دیگر غافل می‌شوند و همین باعث نامتوازن بودن و به اصطلاح کاریکاتوری شدن لباس در تنشان  می‌شوند، این عامل علاوه بر خرابی‌هایی که در جایگاه به بار می‌آورد باعث غفلت از انجام ماموریت‌های جایگاه خلعت (بخوانید جایگاه مدیریت) هم می‌شود، مهم‌ترین آسیب که من این‌جا آخرین آن می‌خوانمش، تحویل خرابه و ویرانه به نفر بعدی‌ست. به نظرم این جمله‌ها را از اکثر مدیران که تازه به جایگاه‌های مدیریتی‌شان رسیده‌اند، شنیده‌اید: ما ویرانه تحویل گرفتیم ما خرابه تحویل گرفته‌ایم تا امروز هیچ‌کاری انجام نشده بود. البته این نوشتار اصلا سعی در تائید این جملات ندارد اما، کسی که لباس و خلعت مدیریت‌ش اندازه‌اش نیست، نتیجه‌ی حضورش همین‌ها می‌شود.   ان‌شالله توفیق داشته باشیم که به قالب خلعت‌هایی در آئیم، که در دولت کریمه‌ی حضرت مولا(عج) به تن سربازان دوخته می‌شود.     ماجرا آن است که بعد از به قدرت رسیدن پادشاه داستان، عده‌ای چاپلوس ادعا می‌کنند از آن‌جایی که پادشاه دارای مقام والا و ارزشمندی‌ست، می‌خواهند برای او لباس خاص و شاهانه بدوزند. شاه احمق داستان ما بخش زیادی از دارایی‌های حکومت را خرج خیاط‌ها می‌کند، آن‌ها هم بعد از مدت زیادی با یک نمایش خاص لباسی به تن شاه می‌کنند. وقتی آن‌ها مشغول پوشاندن لباس مذکور به پادشاه هستند او اصلا متوجه وجود لباس نمی‌شود، وقتی می‌پرسد خیاط‌های حیله‌گر ضمن تملق حسابی در مورد شاه به او می‌گویند تنها نجیب‌زادگان می‌توانند این پارچه را ببیننند و نه مردم عادی، شاه برای این‌که کم نیاورد و بگوید که خودش هم از نجیب‌زادگان است بسیار از لباس، طراحی و اندازه‌ی آن تعریف می‌کند. وزرا و همراهان هم به همان دلیل از این لباس ندیده شده تعریف می‌کنند. از آن‌جایی که تولید لباس و خاصیت جالب آن به مردم هم رسیده بود شاه با لباس فاخر خود (در واقع هیچ چیزی تنش نبود) به میان مردم رفت، مردم هم از ترس چیزی نگفتند و همه تحسین می‌کردند،  ناگهان پسر بچه‌ای آمد، و فریاد زد: پادشاه! تو که هیچ لباسی بر تن نداری!! لباس فاخرت کو؟
سید مجتبی مومنی
۱۴ تیر ۹۰ ، ۰۸:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر