اندَر زِنامه

بیرون و درون هر کدام می‌تواند مجرایی برای انتقال باشد.

اندَر زِنامه

بیرون و درون هر کدام می‌تواند مجرایی برای انتقال باشد.

حرف‌ها گاهی از درون به بیرون و گاهی از بیرون به درون منتقل می شود.
«اندَر» و «زِ» هر کدام مصداقی برای این امر اند.

آخری‌ها

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

باورتان نمی شود. من در دوره دبیرستان هیچ تمایل و تعلقی به درس زیست نداشتم. یادم هست آن موقع بهترین زمان‌های فرار از کلاس، مدرسه، برگزاری جلسه یا همایش را برای پنجشنبه‌ها می‌دانستم (زمان ما پنجشنبه‌ها هم مدرسه می‌رفتیم، البته کمتر. هر روز تا 3:30 پنجشنبه‌ها تا یک) چون پنجشنبه‌ها زیست داشتیم. ولی در این چند وقت در مطالعات!! و پژوهش‌ها!! به مواردی بر می‌خورم که به علم پزشکی و بدن ربط دارد. چند وقت قبل کشف ژن مدیریت، این روزها هم ارث بی‌حصر. این‌که شما می‌توانید از پدربزرگ‌تان ارث ببرید و به جایش صحبت کنید. انگار که خودش هستید، حتی می‌توانید بگویید او این‌طور بوده یا نبوده (چون پدر بزرگ بیچاره که دیگر در قید حیات نیست که تائید یا تکذیب کند!!). شما می‌توانید به صرف این که با یک واسطه تنها یک نسبت خونی با پدر بزرگ دارید نمونه بیاورید. شاید در مجموع یک ساعت هم از سخنرانی‌های پدر بزرگ را نخوانده و نشنیده باشد ولی آن رابطه خونی که احتمالا به واسطه همان ژن‌هاست (اطبا اصلاح کنند، در صورت اشتباه!)، باعث می‌شود که شخص بتواند هر مهملی را ببافد و بگوید من دیدم. من شاهد بودم. حالا چه کسی می‌تواند بیاید و بگوید نه! آن موقع آن شخص سوال کننده از نوه مورد عنایت قرار می‌گیرد با الفاظی مثل: ضد بیت شدی؟ عکس خدا رو پاره میکنی؟ ....  پ.ن1) عید قربان مبارک/ قدر صدای‌تان را بدانید / فک کنم این ضرب‌المثل هم منقضی باشد، این روزها: گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ پ.ن2) آقای ضرغامی مچکریم بابت چند روز بیست‌و‌سی که بالاخره نفهمیدیم، سایت اشتباه کرده؟ خاطره اشتباه بوده؟ این‌جا کجاست؟ اون دل‌نوشته من بوده نه خاطره؟ منظور تلویزیون بوده یا رادیو؟ یا این که خاطرات شخصی مرجع قابل اعتماد برای انقلاب اسلامی است. پ.ن3) آقای هاشمی(محمدشان را می‌گویم) دست‌تان درد نکند آن قدیم‌ها که رئیس صدا‌و‌سیما بودید، گفتید فیلم سخنرانی‌های امام را ضبط کنند و گرنه احتمالا امام با ریگان دوست بوده و با اون خانوم خواننده که صدایش خیلی قشنگ است و  اعجوبه موسیقی ایران بوده هم عکس داشته‌اند. پ.ن4) دلم برای پدرها و  پدر‌بزرگ‌هایی که در قید حیات نیستند می‌سوزد، چه آثار متاخری به‌شان می‌رسد. (خدایا روزی ما نفرمایید لطفا) پ.ن5) وقتی به ویلاگی می‌رسم که وسط یک پست برای مخاطب خاص می‌نویسند و یا این که عین بچه‌های 5 ساله برای هر پست رمز می‌گذارند و می‌گویند ... خودتون رمزو می‌دونید؛‌ حس چندش بهم دست می‌ده که واقعا چرا من(با این همه ادعا) هم مخاطب این وبلاگ کودکانه شده‌ام. پ.ن۶) منظور از پست قبل اصلا طرح مشکل نبوده و صرفا این بود که: کاش روغن ریخته را نذر امام زاده نکنیم و وفتی مجبوریم ژست قناعت نگیریم. پ.ن۷) مطلب بی ربط به این پست
سید مجتبی مومنی
۲۵ مهر ۹۲ ، ۰۹:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
1) گوشی مبارک چند وقت قبل هنگ کرده بود، هیچ کدام از اجزایش کار نمی کرد. با زحمت کشیدن باتری بالاخره خاموش و روشن شد. نرم افزارهایش کار نکرد و دوباره مجبور به نصب شدیم. باتری اش هم کم توان شده بود. بعد از چند وقت دوباره بدتر شد، بردیمش‌اش بیمارستان گوشی ها، دکتر بررسی های اولیه را انجام داد و گفت: چند وقته دارینش؟ گفتم یک سال و حدود 5 ماه، سرش را بالا آورد و نگاهی سیاه اندر سفید به من کرد و گفت جدی می گین؟ گفتم آره، چطور؟ گفت تست سی‌پی‌یو‌اش مثل گوشی‌های سه‌چهار سال کار کردست. جسارتا می‌تونم بپرسم شما با این گوشی چکار می کنید؟ گفتم: کار خاصی نمی کنم، مثل همه، تماس، پیامک، چند نرم افزار چت، دو اکانت جی میل و دو اکانت یاهو، شبکه اجتماعی، عکس و ضبط صدا و.... (نگذاشت بقیه اش را بگویم) - خوب حاج‌آقا پدرش رو در آوردید دیگه. تا الانم دست‌تون مونده هنر کرده. به نظرم کاریش نمی‌شه کرد. علی‌الحساب فلشش کنید و فعلا اپلیکیشن روش نصب نکنید. فقط تماس و پیامک. چند ده هزار تومان ناقابل(صدو پنجاه هزار تومان) در سه نوبت خرج‌اش کردم، تا اینکه بالاخره دو روز پیش دوباره خاموش شد و دیگر روشن نشد. حالا من آدم قانعی هستم که می خواهم به جای اچ‌تی‌سی‌ اچ‌دی دیزایر، نوکیای ایکس ده داشته باشم، آن هم بدون 1400 شماره تلفن، آدرس سایت و وبلاگ و شماره کارت؟ یا این که مجبورم قناعت کنم؟   2) صاحب خانه محترم می‌گوید 20 تا 30 درصد باید به مبلغ اجاره اضافه کنی این می‌شود حدود 6 تا 9 میلیون تومان و این برای من یعنی خعلی(کمی بیشتر از خیلی) زیاد. البته ایشان مرا مثل برادر خودش می‌داند و می‌خواهد راه بیاید ولی مجبور است از من بیشتر بگیرد. حالا هم می گوید این مبلغ باید به صورت ماهانه 160000 تومان باشد و اصلا حاضر نیست که پول رهن را زیاد کنم و مبلغ‌ ماهانه‌اش کم باشد. هر طور حساب می کنم جور در نمی آید. نه ماهانه اش نه رهن اش. من هم مجبورم در خانه بمانم و با این وضعیت کنار بیایم. احتمالا کار اضافه یا قرض و قوله کردن راه حل مشکل باشد. ده روزی است کلا ذهنم مشغول است و راهی به چاه نمی برم. هیچ جور هم نیمی توانم به صاحب خانه بگویم روز 16 خرداد، شبکه چهار برنامه ای نشان می داد که یک آقایی با لباس روحانیت در برابر 4 کارشناس شنسته بودند و وقتی یکی از چهار نفر گفتند: راه‌کارتان برای اجاره و افزایش قیمت چیست؟ گفته بود، این موضوع به اقتصاد مرتبط است. نقدینگی بالا رفته تورم بزرگ ایجاد شده و ارزش پول کم می‌شود. به نظرم قرار بود این یکی گران نشود. حالا من آدم قانعی هستم که می خواهم در خانه‌ام بمانم و با یک شغل و در آمد جدید(درگیری فکری و ذهنی و خستگی بیشتر) مشکل و درگیری‌ام را حل کنم یا مجبورم؟   پ.ن۱) ایام مسلمیه شروع شده و بوی محرم می‌آید. پ.ن۲) آن‌قدر عصمت دارد که نگو: می‌گویم آفتاب جنوب اذیتم نمی‌کند این جا با این که شمال است و هوایش خنک، آفتاب‌اش تلخ است. با آرامش می‌گوید، روی آفتاب جنوب را بچه‌هایی کم کردند که دیگر توان ندارد برای حرارت زیاد. پ.ن۳) کاش روغن ریخته را نذر امام زاده نکنیم و وفتی مجبوریم ژست قناعت نگیریم. پ.ن۴) اگر حال داشتید، گزینه‌ی اول دیگر‌نوشته‌هادردیگرجاها را هم ببینید، واقعا مادرانه است. پ.ن۵) راستی قصه قناعت ادامه دارد....   همه خواسته‌های مانده و نمانده روحی و عاطفی انسان‌ها را می‌توانند مهار کنند. اقلا برخی از آن‌ها می‌توانند، حداقل این یکی برای من می‌توانست. حالا دستم به جایی بند نیست و تنها دل خوشم به سنگی که رویش تصویری‌ست و توصیفی از یک مرد که برای‌م خعلی بود و روح‌اش هم برایم کم نمی‌گذارد. من آدم قانعی هستم یا این که چون دستم به او نمی رسد، دوری‌اش را تحمل می‌کنم و توجیح می‌آوردم. تنها سنگی را خیس می‌کنم و می‌نشینم کنارش و مثل آدمی که روبرویم نشسته با او حرف می‌زنم.
سید مجتبی مومنی
۲۰ مهر ۹۲ ، ۱۱:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
امروز و در این پست از وبلاگ می‌خواهم شما مخاطبان عزیز و ارجمند را با پدیده‌ای در علوم تجربی و انسان شناسی اجزای بدن آشنای‌تان کنم. سال چندم دبیرستان (البته زمان ما) نمی دانم درس زیست شناسی داشتیم. در دو صفحه‌ی وسط کتاب (تصویر پیوسته) یک عالمه شکلک های شبیه x , y (کمی زشت‌تر از این فونت زیبای Tahoma بود البته) معلم ما به آن ها کروزموزوم و ... می‌گفت. آن شکلک‌های زشت و بعضا بد ترکیب در بدن ما وظیفه‌ی مهمی دارند. آن هم انتقال ژن‌هاست. راستش این مقدمه را از آن جا نوشتم که لینکی برای مراجعه به ویکی‌پدیا برای‌تان نگذارم. تازگی ها در یک کاوش مهم در بیش از چند مورد از مدیران میانی، شهری و بعضا استانی و کشوری به یک نتیجه مهم رسیده‌ام. آن نتیجه مهم مرا به بررسی‌های بیشتر و مطالعه وادار کرد. آن نتیجه فامیلی‌های شبیه هم و استفاده از پیشوند و پسوند‌ها در این فامیلی‌ها بود و بعضا فامیلی که فامیلی رئیسشان با فامیلی مادرشان یکی بود.   (وجدانا این کشف را به اسم خودتان ثبت نکنید) و اما کشف مهم: در بین این همه ژن که این موجودات زشت انتقال می‌دهند یک نوع ژن خاص هم انتقال پیدا می‌کند که آن هم ژن مدیریت است. در این انتقال ژن مدیریت پدرها به فرزندها انتقال پیدا می‌کنند. پسرها به واسطه‌ی این ژن‌ها به فرزندان انتقال پیدا می‌کند. نتیجه اش هم می‌شود خیلی از این مدیران محترم که فامیلی‌هایشان یکی است. یا این‌که پدران به پسران در مجموعه حود پست می‌دهند. در این پیمایش یک مورد جالب هم بود که پسر به سمتی بالایی در مجموعه پدر دست یافته بود که این جایگاه به نوعی مدیر در حوزه فرهنگی محسوب می‌شود. جالب است بدانید بیشترین سابقه ایشان چند ماه مربی تربیتی (همان پرورشی سابق) در یک دبستان غیر انتفاعی است. این پدیده یک پدیده‌ی اپیدمی (فراگیر و در حال فراگیری است) است. حتی از انتقال از پدر به پسر هم فرا تر رفته، نمونه اش: چند روز قبل در مورد خواهر زاده بنده خدایی در خبرها آمده بود که ظرف سه روز سه حکم کشوری!!! گرفته بود. به نظرم این کشف به دیگر اعضای خانواده و انتقال ژن مذکور هم قابل بست باشد.   پ.ن1) چقدر خوشایند است که گاهی در اوج سختی قرآن را باز کنی و این آیه بیاید: سوره انبیا آیه 103: وحشت بزرگ آنها را اندوهگین نمی‏کند، و فرشتگان به استقبال‌شان میروند (و می‏گویند) این همان روزی است که به شما وعده داده می‌شد.  پ.ن2) خوشحالم که کلاس درس استاد زیبا کلام را به عنوان دانشجو درک نکردم. کلا از مدل مناظره‌شان در مقابل دکتر زرشناس متحیر بودم. پ.ن3) نشسته بود جلویم و می‌گفت: «اصلا همراهی نمی‌کنه توی این مشکلات به خصوص مالی و بیماری کلیوی مادرم، همه‌اش حرف خودش رو می‌زنه. من تا صبح بیمارستان بالای سر مادر بیدارم و اون فقط غر می‌زنه.» گفتم : براش وقت می‌ذاری حرف بزنین با هم؟ «خوب وقتی نیستم و نمی‌شه چیکار کنم؟» صدای زنگ پیامک‌اش بلند شد. «خودشه انگار موشو آتیش زدم» گفتم: اقلا بازش کن ببین چی نوشته؟ در حالی که پترن گوشی رو می‌کشید گفت: احتمالا غر جدید و دوباره....(ساکت شد) گفتم: چی شده؟ خندید و شاید خجالت کشید. (سلام همسر مهربون و صبورم. من بیمارستان پیش مامانم. اگه زود میای ناهار مهمون من تا 5 هم منتظرت می‌مونم.) برگشتم رو به مانیتور سیستم و گفتم: سه ساعت برات جای خالی گذاشته برو به ناهارت برس. کاش گاهی زود قضاوت نکنیم پ.ن4) این هم عکس اون منتقل کنندهای x,y ای.
سید مجتبی مومنی
۱۱ مهر ۹۲ ، ۱۱:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر